|
اندیشه رها جایی برای با هم بودن...
|
۱ ساعت الان پای مانیتورم ولی واقعا نمی دونستم چی باید بنویسم. نمی خواستم یه متن آماده بزارم . همین جوری مونده بودم که چی بگم یه دفعه به ذهنم رسید که از شمایی که میای اینجا درخواست کنم یه خاطره از دوران کودکیت تعریف کنی. فرقی نمی کنه شیرین باشه یا تلخ خوب باشه یا بد آخه کودکی پر از ناگفته ها پر از ندانم کاری ها و شیرین بازی هاست یه خاطره بگو از کودکی.. خاطره خودم: وقتی بچه بودم فکر می کردم مامان و بابام بزرگ ترین آدم های روی زمین هستن. یه روز داشتم برنامه حیات وحش نگاه می کردم بعد یه ببر دیدم گفتم: مامان نگاه این ببره چقد بزرگه قد توئه!! مامانی گفت: بی ادب یعنی چی قد توئه؟؟ گفتم: خوب ببخشید قد شماست!!! هنوزم مامانم میگه تو فکر کردی من به خاطر شما نگفتن دعوات کردم در صورتی که من ناراحت شدم چرا من با ببر یکی کردی
پ.نوشت:سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد [ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 23:11 ] [ غزل ]
[ ]
بعضی ها مرد به دنیا میان
بعضی ها رو روزگار مرد می کنه بعضی ها مرد هستن ولی روزگار نا مردشون می کنه سلامتی خودمون که زن به دنیا اومدیم و تو این روزگار نامرد از همه مرد تریم مظهر شکوه و بزرگی خداوند روزمون مبارک پ.نوشت: ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز فرخنده باد طلعت نازت که در ازل ببریده اند بر قد سروت قبای ناز این غزل حضرت حافظ بهترین توصیف برای زنی است که قلبش را آیینه پاکی ها کرده است. [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 21:20 ] [ غزل ]
[ ]
فصلی اندر فواید خر
هیچ شده است در خر بیندیشی! اصلا می دانی خر چیست؟ یا بهتر بگویم خر کیست؟ خر یا همان الاغ، حیوان نجیبی است که چشمانی آهو وار دارد و سیمای چون غزال وحشی. منتهی بوی مشک ختن نمی دهد. البته اگر به من باشد که او را افضل از تمامی آنها می دانم. تعجب می کنی؟؟ توضیح می خواهی؟؟ باشد، هر چند این مساله از بدیهیات زمانه ماست اما مختصر توضیحی در این باب را از اوجب واجبات می دانم. شخصیت شخیص خر، این حیوان عالی مقام را می توان با اندک تفکری دریافت. از میان حیواناتی که پروردگار حکیم آفریده است همین خر مورد بی عدالتی و ستم واقع گشته که بسی جای تاسف و تاثر دارد.این حیوان نجیب فوایدی دارد بس گران مایه و ارزشمند که از دید بسیاری دور مانده. خر حیوانی است صبور و با وقار که نمونه آن را کمتر می توان یافت. می پرسی چرا؟ کافی است امتحان کنی. هر قدرهم که بارش کنی دم برنمی آورد و زبان به اعتراض نمی گشاید که مبادا گوش صاحب مهربانش آزرده شود و از کاه و یونجه اش بکاهد. آخر او می داند که بشر موجودی کینه ای و نافهم است و معنی سنگینی را نمی داند و بدتر از آن خود را با حیوان در می اندازد و مقابله به مثل می کند که چه: پدر سوخته! با صدای انکر الاصواتت روح لطیف و حساس مرا می آزاری!و بعد حالا نزن و کی بزن و هر چه فحش ناموسی است نثار خواهر و مادر خر مادر مرده می کند. البته در این میان پیدا می شوند خرانی که در مقابل ظلم و جور ساکت نمی مانند و چنان جفتکی به صاحب می زنند که نام و نشان فراموش کند و از کرده پشیمان شود. آخر دستت بشکند که حیوان زبان بسته را میزنی ناز شصتت جناب خر که حق ظالم را کف دستش می گذاری که خداوند عزو جل خود فرموده است سکوت در برابر ظلم خود گناهی است نابخشودنی. با این حال باز هم صاحبش را سواری می دهد گوش به فرمان اوست تا هر کجا می خواهد ارباب را حمل کند.تصدیق می فرمایید که این چنین فروتنی را در کمتر حمالی می توان یافت!! از نیرو توانش که بگذریم شیری دارد پر خاصیت که برای علاج حصبه و یرقان مفید است. چه بسیار کره خرانی که شیر حقی شان از آنها دریغ شد در شکم کره انسان ریخته شد تا تندرست گردد و بیشتر بد مستی کند. همچنین مدفوعی دارد عنبرنسارا نام که سود بسیاری دارد برای درد ها و بیماریهای زنانگی که شرح کامل آن را می توانید از عطاری ها و و کتب طب دریابید. حال خود قضاوت کنید که این موجود گران بها چگونه مورد بی مهری وبی عدالتی بشر قرار گرفته است. درهرجایی نامش را به تمسخر بر زبان می رانند و برای توصیف کودنی ها و بیشعوری خود از نامش بهره میگیرند. تا حد مرگ بارش می کنند و ناسزا می گویندش و هراز چند گاهی شلاقی می زنندش نامردانه که صدای زجه اش دل هر رنج کشیده ای را به درد می آورد. حال در خود بیندیش انسان!خود را جای خر قرار ده.شاید در دل به نویسنده فحش می دهی که تو خود انسانی و این خزبلات چیست که می بافی اما خداوند خود در قرآن می فرمایند: درخلقت شتر بنگر. حال شتر که جای خود دارد ،تو در خلقت خر بنگر. خر اینسان فایده دارد و خدمت رسانی می کند و تو چه فایده ای داری؟؟ در زمانه ما بسیارند خرانی انسان نما که قد خر هم نمی فهمند و تازه برای خویش کلاس می گزارند و افاده های انچنانی می آیند که بیا و ببین. اما دریغ از یک ارزن خاصیت!! آری خر بودن به جای خویش نیکوست اما نه برای همچون تویی که انسانی و بلا نسبت خلیفه الهی. کاش هر کدام از ما فلسفه خلقتمان را دریابیم تا جایگاهمان با دیگر موجودات از جمله خر اشتباهی نگردد.هرچند که خر بودن صد بار شرف دارد به اینگونه انسان بودن. که حضرت مولانا می فرمایند: همی میردت عیسی از لاغری تو در بند آنی که خر پروری چه زیباست که صفت خر بودن را به صاحبش وا نهیم و وجود شایسته خویشتن خویش را دریبایم. آنگونه که شایسته اش هستیم.
پ.نوشت: این مطلب از نوشته های قبلیم هست اگه تکراری و قلمم بد بود ببخشید... پ.نوشت:چـرا سـاکـت نـمـی شـوی ؟؟؟ صـدای نـفـس هـایـت......در آغـوشِ او از ایـن راهِ دور هـم آزارم مـی دهـد.. لـعـنـتـی..آرامـتـر نفس نفس بزن [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 14:56 ] [ غزل ]
[ ]
می دونی اولین جمله ای که بچه های ایرانی ها دردبستان یاد می گیرند چیه؟
بابا آب داد. بابا نان داد. می دونی اولین جمله ای که انگلیسی ها در دبستان یاد می گیرند چیه؟ من می توانم بخوانم و بنویسم. می دونی اولین جمله ای که ژاپنی ها در دبستان یاد می گیرند چیه؟ من می توانم بدوم. کار از ریشه خراب است.
و این اولین تصور ذهنی از وابستگی است
و اینجوریه که بچه های ایرانی همیشه چشمون به دست پدراشونه...!!
پ. نوشت:با کسی که دوستش دارید; آهنگ گوش ندهید
فیلم نبینید زیرباران نروید هیچ خاطره ای نسازید !!! وقت نبودنش می فهمید که چه میگویم.... [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:52 ] [ غزل ]
[ ]
نمی دونم چرا بعضی وقت ها کارایی می کنم که خودم توش می مونم. با اینکه معمولا آروم هستم و ولی گاهی اوقات اتفاق هایی می افتاد که هم خنده دار بود هم شرمنده کننده!! یه درسی داشتیم به اسم سمینار در روان شناسی که اول ترم استاد یه موضوعی رو برامون مشخص می کرد و ما باید براش یه مقاله به سبک علمی می نوشتیم و بعد تو کلاس ارائه می دادیم. موضوع من کودک آزاری بود و خیلی خوب ارائه دادم. ولی چیزی که می خوام تعریف کنم مربوط میشه به جلسه امتحان این درس. این درس امتحان تئوری نداشت و نمره همون مقاله و ارائه اش بود. ما فقط سر جلسه امتحان نشستیم و برگه لیست امتحان امضا کردیم. بعد از تشریفات اموزش یه سری از بچه ها رفتن. من و چند تا از هم کلاسی هام با استاد کار داشتیم و موندیم تو کلاس. استاد رو سن نشسته بود و بچه ها دورش بودن. من و دوستم شیلا داشتیم با هم صحبت می کردیم تو کلاس که یه دفعه دختره مشنگ محکم زد تو گوشم منم هاج و واج نگاش می کردم و بعد گفتم چرا؟؟؟؟!!!! بعدش در حالی که خیلی آروم به هم نگاه می کردیم گفت: ببخشید ببخشید غلط کردم نزن نزن... . ولی من دیگه گارد گرفته بودم و آماده کتک زدن! حالا اون بدو من بدو... اون بدو من بدو از بین صندلی ها دنبالش می کردم و می گفتم مگه درد و مرض داری سادیستیک جه مرگت بود اخه زدی؟؟ حالا تو این گیر و دار یه دفعه دیدیم ۱۰ تا چشم دارن نگامون می کنن بله استاد دستش زده بود زیر چونش و داشت به ما نگاه می کرد استاد هم خندید و با نگاهش کلی بهمون تیکه انداخت و من بعد به طور خیلی خیلی طبیعی سوت زدم و از کلاس رفتم بیرون
پ. نوشت: کسی که پرواز نمی داند لبه پرتگاه آشیان نمی سازد. پ. نوشت: دوستای نازنین وبلاگ شیشه روح آپ هست با موضوعی جالب. [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:53 ] [ غزل ]
[ ]
چه زود می گذرند وقتی برمی گردی و به گذشته نگاه می کنی می بینی که فقط خاطره مونده خاطرات تلخ و شیرین روزهای مدرسه. انگار یاد بود روز معلم تلنگری شد برای یاد آوری خاطرات ۱۲ سال مدرسه ای بودن. راستی چرا کمتر به یاد دانشگاه و استاد ها می افتیم در بزرگداشت کسانی که به ما می آموزند؟ شاید به خاطر نام معلم است. نام اویی که به ما آموخت: بابا نان داد. کبری تصمیم گرفت. چوپان قصه دروغ گو بود. روباه حیله گر و کلاغ ساده لوح بود .... به دبیرستان نوجوانی ام رفتم. گفتن مدرسه عوض شده و مکانش تغییر کرده. نشانی جدید پیدا کردم و با یه جعبه شیرینی وارد مدرسه شدم. عنوان مدرسه برایم آشنا بود ولی با در دیوار و حیاط مدرسه غریبگی می کردم. حق هم داشتم آنجا حیاطی نبود که در آن دویدم و درس خواندم و زنگ های تفریح خوراکی های خوش مزه می خوردم. آنجا حیاط بچه های دهه ۶۰ نبود. آنجا حیاط نوجوان های دهه ۷۰ بود که با تعجب و شیطنت و کنج کاوی مرا می پایدند که این خانم شیک پوش در مدرسه ما چه می کند؟ آن ها نمی دانستند من هم روزی مانند آن ها با صورت دست نزده ام پشت نیمکت های نوجوانی نشسته بودم. آن ها نمی دانستند چقدر دلم لک زده برای صف ها و از جلو نظام گفتن ها و .... آن ها نمی دانستند من و هم کلاسی هایم چه آتشی می سوزاندیم در عین نجابتمان. وارد راه رو شدم دخترکان وول می خوردند. مدرسه من حالا مدرسه مدرنی شده بود خدایا چقدر تغییر!! وارد دفتر مدیریت شدم خانم معاون همون معاونی که گاه از دستش فرار می کردیم! و مدیر خوب مدرسه. بعد از احوال پرسی خانم معاون گفت دبیرا طبقه بالا هستند. جعبه شیرینی را دست گرفتم و با کفش های تق تقی ام وارد سالن بالا شدم. در زدم و بعد بیشتر دبیرانم را یک جا دیدم. شاید باور نکنید و قلبم می زد صورتم سرخ شده بود. نمی دونم چرا؟ می لرزیدم و بغض کرده بودم. به زور خودم کنترل کردم و پریدم بغل دبیر ادبیاتم بوسه بارونش کردم و بعد دبیر فلسفه تاریخ دینی عربی زبان فارسی .... لحظات شیرینی بود. همه از دانشگاه می پرسیدن و اینکه ازدواج کردم یا نه؟ دیگه نمی پرسیدند ایران در کجای آسیا واقع است؟ محدوده پادشاهی سلسله هخامنشیان کجا بود؟ استدلال قیاسی با استدلال استقرایی چه فرقی می کنه؟ یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور بر چه وزنی است؟ با دبیر ادبیات سر کلاس رفتم. نشستم ردیف اول حالا شده بودم هم کلاس های نوجوانان دهه ۷۰. خانم معلم چند نفری رو صدا کرد برای درس جواب دادن و من محو تماشای کلاس یکی از بچه ها گفت: خانم چرا از شاگرد قدیمتون درس نمی پرسید خانم جواب داد: شاگرد من به موقع درس هاش خونده و به موقع جواب داده نتیجش رو هم گرفته حالا نوبت شماست. بغض فرو خوردم ترکید. اشک تو چشم هام جمع شد رفتم پای تخته بغلش کردم و گفتم: درس معلم ار بود زمزمه محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را پ. نوشت: معلمی را دوست دارم که اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه ها را و من خوب فهمیدم چیست رمز اندیشیدن...
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:22 ] [ غزل ]
[ ]
تمام دنیا هم که برای تو باشد باز هم نیاز مندی نیاز به دستی که دستت را بگیرد در سختی روزگار. تمام دنیا را هم که داشته باشی مهربانی می خواهی که نوازشت کند به وقت دل تنگی. می بینی چه ساده است انسان با تمام پیچیدگی اش. تمام دنیا هم که مال تو باشد باز هم انسانی و نیازمند از این روست که خداوند تمام دنیا را برایت به بندگی اسیر کرده است. و تو در این میان بیش از همه به قلبی نیاز داری که اسیرت شده باشد. بکوش که فرمانروای خوبی باشی بر اسیرت مبادا که سر به شورش بگذارد... آن وقت است که فرقی نمی کند تمام دنیا مال تو باشد یا نه... حتما شنیده ای: اینجا زمین است
پ.نوشت: اول مطمئن باش که فرو نمی ریزد بعد تکیه کن.... [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:2 ] [ غزل ]
[ ]
امشب دلم امید می خواهد
کمی امید تا جان تازه ای بگیرم بلکه رها شوم از این درد کشنده زجر آور تا دمی بیاسام چه زیبا فرموده اند حضرت عشق مولانا جلال الدین: انبیاء گفتند نومیدی بد است فضل و رحمت های باری، بی حد است از چنین محُسن نشاید ناامید دست در فتراک این رحمت زنید بعد نومیدی بسی امیدهاست از پس ظلمت، دوصد خورشیدهاست
پ. نوشت: ای امید نا امید های من برق چشمان تو همچون آفتاب می درخشد بر رخ تنهای من [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:27 ] [ غزل ]
[ ]
دقت کردین هر منطقه ای یه جور آداب و رسوم داره. هر شهری هر روستایی و گاهی اوقات هر محله ای! منطقه ای که من اصالتم برای اونجاست نزدیک شمال ولی تو شمال نیست و خیلی فرهنگش به استان مازندارن نزدیک. وقتی می رم اونجا معمولا سعی میکنم حتی الامکان زیاد خونه اقوام نرم. حالا یه چیزی بگم بخندین: آداب احوال پرسی تو اقوام دور ما خیلی باحال و البته خسته کننده است وقتی میری مهمونی یه سری دم در سلام علیک می کنی و میری تو. وقتی میشینی باز احوال پرسی میکنی به صورت کلی. و اما بعد برای بار سوم ولی این بار مبسوط تر و مشروح تر!! به این صورت که اول پدر خانواده می پرسه چطوری ؟ خوبی؟ چه خبرا؟ مامان بابا خوبن (جان؟ مامان بابا خوبن؟؟!! آخه اینا که بغلم نشستن یعنی چی خوبن!! بعدشم میگه بهشون سلام برسون!!! بعد مامان خانواده می پرسه: خوبی خوشی چه کار می کنی و ... بعد دختر خانواده می پرسه: خوبی خوشی چه کار میکنی و ... بعد پسر خانواده می پرسه: خوبی خوشی چه خبرا.... یعنی به عبارتی اگر خونه میزبانی برید که فقط ۴ نفر عضو داشته باشه و خانواده شما هم ۵ نفر باشه ۲۰ بار احوال پرسی انجام میشه این جور وقت ها دلم می خواد بگم که والا بلا به پیر به پیغمبر خوبم دست از سرم بردارید پ.نوشت:عشق را چگونه معنا کنم وقتی نام مجنون را بر بیدی نهاده اند که بر سر هر خیابان با باد هر هوسی می لرزد... پ.نوشت: (وبلاگ شیشه روح آپ هست خوشحال می شم بیاید) [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 23:47 ] [ غزل ]
[ ]
امروز یه دفعه ای یاد یکی از بچه های کلاسمون افتادم. دیدین چقدر بد که آدم سوتی بده یا یه کار بکنه فک کنه درست انجام داده حتما شما هم از این تجربه ها دارید ولی من یه کاری کردم که هنوزم یادش میفتم لپم قرمز میشه ولی خاطره باحالی شد انصافا. حالا جریان از این قرار بود که : یه همکلاسی داشتم به اسم م. این آقا از اون بچه نهادی ها و بچه بسیجی های معتقد بود که تو جریان انتخابات ۸۸ حسابی لج من درآورده بود. ولی به هر حال هم کلاسی بودیم و هر عقیده و فکری داشتیم بازم چشم تو چشم می شدیم واسه همین همچنان با هم دوستیم و الانم هنوز بهش پیام میدم و با هم ارتباط داریم. تابستون گذشته من کلا شب ها دیر می خوابیدم و تو این فاصله که خوابم ببره معمولا با گوشیم ور می رفتم. تو یکی از این شب ها دختر خاله گرامیم یه پیام میده که یه طنز سیاسی بود با مایه هایی از ابتذال اونم درباره کی شخص شخیص ریاست جمهوری!! منم بعد کلی خندیدن گفتم بفرستمش برای دوستام. لیست مخاطبینم رو اوردم و شروع کردم به انتخاب اسامی که می خواستم پیام براشون بفرستم. مینا.. سحر.. شیلا ... سمیه...و ... بعد از چند دقیقه گفتم ببینم پیام رسیده یا نه رفتم لیست پیام های فرستاده شده دیدم اسم آقای میم هم جز اسامی حالا با خودم فکر می کردم خدایا من که پیام نداده بودم برای آقای م بعد که پیام باز کردم دیدم بله... بنده اشتباهی به جای اسم یکی از بچه ها اسم ایشون مارک کرده بودم و پیام همون پیام سیاسی مبتذل بود ولی بعدش گفتم اشکال نداره خب سوتی بود دیگه ولی فکر کنم کلی خندیده یه خورده از پیامش مینویسم: «طبق بیانات چندی پیش رئیس جمهور مبنی بر این که آن ممه رو لو لو برد......!!» من برم یه کم سوت بزنم باز لپم قرمز شد [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 16:16 ] [ غزل ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] |